درباره كتاب 'مرد آوازخوان':
خوانندهای عادت دارد که هر شب با دهان باز بخوابد. شبی از شبها یک خارپشت که به دنبال جای امن و گرمونرمی میگردد وارد دهان او میشود و وقتی میخواهد از حنجره مرد آوازخوان پایین برود، همانجا گیر میکند. وقتی آوازخوان از خواب بلند میشود متوجه میشود چیزی در گلویش گیر کرده، اما هر کار میکند موفق نمیشود آن را از گلویش خارج کند. خارپشت از درون گلوی خواننده با او حرف میزند و میگوید که تا مدتی بعد که خارهایش نرم بشوند و او بتواند از لابلای تارهای صوتی مرد خودش را آزاد کند، مجبور است که در گلوی آوازخوان بماند. برای همین هم از او میخواهد که به او سیب بدهد چون خارپشت خیلی سیب دوست دارد. در مقابل خارپشت هم تارهای صوتی مرد خواننده را کوک میکند تا صدای خوبی از حنجرهاش بلند شود. این تغییر صدای مرد آوازخوان باعث میشود که او معروف شود و همهجا آوازه کیفیت صدا و خوانندگی او بپیچد. اما بالاخره بعد از مدتی خارهای خارپشت نرم میشوند و او تصمیم میگیرد تا از گلوی مرد آوازخوان خارج شود …
(مخاطب کتاب گروه سنی "ب" و "ج" در نظر گرفته شده است)