داستان با این جملات آغاز میشود (به دلیل کمبود امکانات از نمایش تصاویر و نقاشیهای داخل متن معذوریم!):
"حتی با اینکه از خانهی ما فقط چهار دقیقه تا مدرسه راه است من بیشتر وقتها دیر میرسم مدرسه.
معمولا دلیلش این است که من و درِک (بهترین دوستم و همسایهی دیواربهدیوارمان) سر راه مدرسه کمی (خب، کلی) "گپ" میزنیم. بعضی وقتها دلیلش این است که حواس من پرت میشود به آدامسهای میوهای و ویفرهای کاراملی مغازه. هر از گاهی هم دلیلش این است که من یک کوه کارهای خیلی مهمتر دارم.
مثلا کاری که امروز صبح کردم این بود
(اولین روزی که دوباره رفتم مدرسه)
بیدار شدم - موسیقی گوش دادم. گیتار زدم. قل خوردم از تخت پایین (خیلی کند). دنبال جورابهایم گشتم دوباره گیتار زدم. متوجه شدم مشق تعطیلاتم را انجام ندادهام ..."