درباره كتاب 'دنیای بیکران، سلام!':
ورجیل پسربچه یازده سالهای کمحرف و خجالتی است که دوستان زیادی ندارد و فکر میکند در میان اعضای خانوادهاش که همگی عاشق سینهچاک ورزشهای مختلف هستند، وصلهای ناجور به حساب میآید. اوضاع اما وقتی تغییر میکند که چت، یکی از بچه باحالهای مدرسه، تصمیم میگیرد با ورجیل شوخی کند و بر اثر آن ورجیل از تهِ یک چاه عمیق سردرمیآورد. در این وضعیت دو سه تا از بچههای دیگر مدرسه که در عجیبوغریب بودن دستکمی از ورجیل ندارند تصمیم میگیرند به او کمک کنند و چت را بابت کاری که انجام داده، تنبیه کنند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"بااینکه پایهی ششم را تازه تمام کرده بود، ورجیل سالیناس یازدهساله هنوز هیچی نشده، غصهی سالهای باقیماندهی دورهی متوسطهاش را میخورد. همهی آن سالها را تصور میکرد که مثل مانع مسابقه، پشت هم ردیف شدهاند و هرکدام، از آنیکی بلندتر، پهنتر و سختتر است و خودش را هم میدید که با آن پاهای لاغرمردنی و بیجان، جلویشان ایستاده. ورجیل درست بلد نبود از روی موانع بپرد. این قضیه هم به این سادگیها دستگیرش نشد. توی کلاس ورزش فهمید؛ همانجا که از همه کوچکتر و نچسبتر بود و همیشه توی یارکشی آخرین نفر انتخاب میشد.
اگر همهی اینها را در نظر بگیریم، ورجیل باید روز آخر مدرسه خوشحال میبود. سال تحصیلی تمام شده بود و او باید بپربپرکنان به خانه میرفت و خودش را برای تابستان آفتابی پیشِ رو آماده میکرد ..."