داستان با این جملات آغاز میشود:
"امل میخواهد از نزدیک به چشمهای سرباز نگاه کند، اما لوله تفنگ روی پیشانیاش اجازه نمیدهد. بااینحال، آنقدری نزدیک هست که بتواند لنز را در چشمهای سرباز ببیند. سرباز را تصور میکند که هر صبح، پیشازاینکه برای کشتن آماده شود، روبهروی آینه لنزهایش را در چشم میگذارد.
عجیبه ... چرا دم مرگ به این چیزا فکر میکنم؟
انتظار ندارد در ادارهای که کار میکند، کسی از مرگش تاسف بخورد، از کشتهشدن "تصادفی" یک "شهروند آمریکایی".
- عجیبه ... عجیبه که از مرگ نمیترسم.
عجیب است که امل از مرگ نمیترسد. شاید از پلکزدنهای سرباز میداند که او شلیک نخواهد کرد. امل چشمهایش را بست و دوباره متولد شد. فلز سرد هنوز روی پیشانیاش بود ..."