درباره كتاب 'پلیس حافظه':
داستان در جزیرهای بینام و نشان اتفاق میافتد. در این مکان چیزهایی در حال ناپدید شدن هستند. اول از همه کلاهها ناپدید میشوند، بعد نوبت به پرندهها میرسد و بعد گلهای رز و ... ساکنان جزیره به این تغییرات بیتوجه هستند. چند نفری هم که هنوز میتوانند اشیا ناپدید شده را به خاطر بیاورند همواره در هراس از پلیس حافظه هستند. پلیسی که تمام اقدامات لازم را انجام میدهد تا اشیا ناپدید شده، فراموش شوند و به خاطر نیایند!
در این میان زن نویسندهای که در تلاش است تا اثر بعدی خود را بنویسد متوجه میشود که ویراستارش در خطر است و هر آن ممکن است گرفتار پلیس حافظه شود. زن برای نجات ویراستارش نقشهای میکشد و او را در زیرزمین خانهاش پنهان میکند. اما پلیس حافظه هرلحظه به کشف آنچه که او در خانه خود پنهان کرده نزدیکتر میشود و با بالا رفتن تهدید از سوی پلیس، نویسنده و ویراستار تصمیم میگیرند تا برای نجات دادن گذشتهای که در حال فراموشی است از نوشته او کمک بگیرند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"گاهی فکر میکنم از میان آن همه چیزهای محو شده در جزیره، چه چیزهایی اول ناپدید شده بودند.
وقتی هنوز بچه بودم، مادرم همیشه میگفت: "خیلی قبل از این که تو به دنیا بیای، اینجا تو جزیره خیلی چیزهای دیگه وجود داشت. چیزهای شفاف، چیزهای خوشبو ... چیزهایی که بالبال میزدن، چیزهای براق ... چیزهای فوقالعادهای که حتی تصورشون برای تو سخته. افسوس آدمهایی که اینجا زندگی میکنن، نتونستن اون همه چیزهای فوقالعاده و زیبا رو تو قلب و خاطراتشون نگه دارن." بعد هم میگفت: "خیلی طول نمیکشه که خودت هم میبینی. میبینی چیزی تو زندگیت ناپدید میشه."
من که ناگهان نگران میشدم، میپرسیدم: "ترسناکه؟"
"نه، نترس. درد نداره. حتی شاید واسهشون ناراحت هم نشی. خیلی ساده یه روز صبح از خواب بیدار میشی و میبینی قبل از این که خودت هم فهمیده باشی، تموم شده. وقتی بیحرکت دراز کشیدی، چشمهات رو بستی، گوشات وزوز میکنه و همون موقع که داری سعی میکنی جریان هوای صبح رو حس کنی، احساس میکن نسبت به شب قبل یه چیزی تغییر کرده. میفهمی یه چیزی رو از دست دادی. میفهمی تو جزیره یه چیزی ناپدید شده." ..."