درباره كتاب 'پستچی (آخرین روزهای پابلو نرودا)':
ماریو تصمیم میگیرد شغل خانوادگی و آبا و اجدادیاش، ماهیگیری، را کنار بگذارد و بجای آن در دفتر پست روستایشان کار کند. او عاشق شعر است و آرزویش این است که روزی شاعر کتاب شعری که خریده، کتاب را برای او امضا کند. شاعر، پابلو نرودای معروف است که تبعید شده و در روستای او زندگی میکند. ماریو به مرور موفق میشود تا با نرودا دوست شود اما آشنایی او با شاعر نگاهش را به زندگی عوض میکند و این خود مقدمهی تغییرات بزرگی در زندگی ماریو است.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"در ژوئن 1969 دو موضوع ظاهرا بیاهمیت ولی دلپذیر باعث تغییر شغل "ماریو خیمهنز" شد. اولی بیعلاقگی او به کار ماهیگیری بود. زیرا مجبور میشد هر روز پیش از طلوع آفتاب رختخوابش را ترک کند و این هم درست مصادف میشد با موقعی که او خواب ستارگان پر زرق و برقی را میدید که در "سان آنتونیو" روی پرده سینما نمایش میدادند. وقتی استعداد دیدن خوابهای شیرین را که مانع آماده ساختن وسائل ماهیگیری پدرش میشد با سرماخوردگی واقعی و یا ساختگی که مورد علاقهاش بود به هم میآمیخت، زیر پتو میرفت و با رویاهای خود وقتگذرانی میکرد. این وضع تا وقتی که پدرش با دست خالی از دریا بازمیگشت ادامه مییافت و ماریو برای اینکه بار گناهانش را سبک کند برایش نان برشته و سالاد گوجهفرنگی و پیاز که با اضافه کردن شوید و جعفری آن را خوش منظره کرده بود، فراهم میساخت ..."