درباره كتاب 'مخفیگاه تابستانی':
کلر ترنر پرستاری خصوصی است که گذشتهای ترسناک را پشت سرگذاشته و به همین علت هویت اصلی خود را از همهکس مخفی میکند. جرج بلامی مرد مسنی است که زندگی پرفراز و نشیبی داشته و حالا آخرین آرزویش این است که تا پیش از مرگش بتواند با برادرش آشتی کند.
جرج و کلر به ویلو لیک میروند، نقطهای که در آن پنجاه سال پیش همهچیز در زندگی جرج به هم ریخت و باعث شد تا سرنوشت او به کلی تغییر کند. اما حالا در آنجا زندگی راس، نوهی جرج، است که در شرف تغییر است. او و کلر ضمن همراهی جرج برای مرور گذشتههایش، به یکدیگر علاقمند میشوند و ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"افغانستان، استان کنر، خیابان کورنگان.
صبحانهاش سیبزمینی بندکفشی - واقعا هم شبیه بند کفش بود و همان مزه را هم میداد - به همراه تخممرغ مانده بود که هردو در سالن رستوران از روی سینی چندتکهای به او زل زده بودند. فنجانش پر بود از مایعی قهوهمانند که انگار با پودر سفیدی آغشته شده بود و رنگش بهروشنی میزد.
رس بلامی که آخرین روز از خدمت دوسالهی سربازیاش را میگذراند، از نگاه کردن به این صبحانه واقعا عذاب میکشید. خوشبختانه روز آخر بود و مثل روزهای قبل کسلکننده و درعینحال، آبستن تهدیدی قریبالوقوع.
هر روز آنقدر صدای خشخش رادیو را قاتی صدای ترقوتروق قاشقچنگالها میشنید که گوشهایش دیگر تحمل نداشتند. در مقر فرماندهی یکی از سربازان واحد عملیاتِ نجات هوایی، گوشبهزنگِ تلفن بعدی برای امداد پزشکی نیروی هوایی به مجروح بعدی بود. همیشه تماس میگرفتند، هر روز یکی از امدادگران نیروی هوایی مثل رس با آن مواجه بود، شاید هم هر ساعت. وقتی پیجر جیبیاش شروع به لرزیدن کرد و خاموش شد، فوری ظرف غذایش را بدون اینکه نگاه دیگری به آن بیندازد کنار گذاشت ..."