ورود / ثبتنام
ورود
ثبتنام
جستجو:
Toggle navigation
خانه
كتاب بزرگسال
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
مجلات و نشريات
كتاب كودك
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب كودك
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
كتاب نوجوان
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب نوجوان
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
چی بخوانیم؟
تماس با ما
برگزیده كتاب بزرگسال
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب كودك
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب نوجوان
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
بخريد و بخوانيد ...
لذتی که حرفش بود: شش تکنگاری دربارهی دیدن و زیستن
نویسنده:
پیمان هوشمندزاده
(Peyman Hooshmandzadeh)
ناشر:
چشمه
سال نشر:
1403
(چاپ
20
)
قیمت:
210000
تومان
تعداد صفحات:
104
صفحه
شابك:
978-600-229-572-9
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كردهاند: 16 نفر
امتیاز كتاب:
(3 امتیاز با رای 3 نفر)
امتیاز شما به این كتاب:
شما هنوز به این كتاب امتیاز ندادهاید
درباره كتاب 'لذتی که حرفش بود: شش تکنگاری دربارهی دیدن و زیستن':
کتاب مجموعهای است از نابترین تجربههای بهظاهر پیشپاافتاده و هرروزهی ما. مجموعهای از بدیهیات، آنقدر که کمتر کسی بهشان فکر میکند. پیمان هوشمندزاده و منطق روایی ساده و روانش، کولاژوار قطعاتی از مشاهدات هر انسانی را از پیرامونش و خاطراتش کنار هم چیده، جوری که برای خواننده چارهای جز حیرت کردن نمیماند. این تکهها و در کلیتشان این مقالات، عریانکنندهی یکی از بارزترین کمبودهای هنر معاصر ماست؛ قدرت دیدن، شناختن و شکافتن سادهترین اتفاقات جاری زندگی و حرف زدن راجعبهشان. گاهی لازم است انگشت عکاس برای فشردن شاتر بلرزد، قلم در دستان نویسنده بلغزد و مخاطب جسارت کندوکاو در جزئیترین رکن اثر پیش رویش را بیابد. این کتاب، به قول نویسندهاش: "توضیح واضحات" است. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"بالاخره راه افتادیم سمت استودیو. از ساختمانی بیرون آمدیم و وارد ساختمان بزرگتری شدیم. از پلهها پایین رفتیم و افتادیم توی راهرو باریکی. همینطور راهرو به راهرو جلو میرفتیم. مادرم کنارم بود. یک دست لباس نو تنم کرده بود. هنوز مدرسه نمیرفتم. سی و هفت یا هشت سال پیش، به گمانم پنجساله بودم. از دو تا در سنگین رد شدیم و به فضای وسیعی رسیدیم که دکور را چیده بودند، یک دکور رنگارنگ خوشحال. ده دوازدهتا بازیگر که هر کدام نقش یک حیوانی را بازی میکردند آن وسط میچرخیدند و با هم حرف میزدند. چندتایی تمرین میکردند. با پارتیبازی مادرم نقش اصلی را که تنها آدم آن جمع به حساب میآمد داده بودند به منِ بختبرگشته. یک نمایش عروسکی بود مربوط به برنامه کودک. قرار بود توی عید پخش شود. وقتی ما رسیدیم خروس تازه داشت میرفت توی پوست خودش. یک نفر داشت دُم گرگ را که کنده شده بود میدوخت ..."
تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!