داستان "رویا چیزی شخصی است" با این جملات آغاز میشود:
"جس ویل از پشت میزش نگاه کرد. در طول سالهایی که شرکت دریمز شهرت جهانی یافته بود، بدن نحیف و پیر، بینی بلند و باریک، چشمان گود و خرمن موهای سپیدش، تبدیل به علامتی تجاری شده بود.
گفت: "جو، پسره اینجاست؟"
جو دالی کوتاهقد و چاق بود. سیگاری که روی لب پایینش بود را برداشت و گفت: "با خانوادهاش اومده. همهشون ترسیدن."
ویل به ساعتش نگاه کرد: "مطمئنی اشتباه نگرفتی، جو؟ زیاد وقت ندارم. ساعت دو با مامور دولت قرار ملاقات دارم."
دالی با چهرهای مشتاق و لبهایی که از هیجان میلرزید، گفت: "مطمئنم، آقای ویل. همونطور که گفتم وقتی توی حیاط مدرسه بسکتبال بازی میکرد، دیدمش. باید اون بچه رو میدیدید، عجیب بود. وقتی توپ به دستش میرسید همهی تیمش جا میموند. خیلی سریع بود و دقیقا به همین دلیل همهی خصوصیات یه ستاره رو داشت. منظورم رو میفهمید؟ این ویژگیهاش خیلی واضح بود ..."