داستان با این جملات آغاز میشود:
"در دهکدهای واقع در دلامانچا، در مرکز اسپانیا که نام آن را خوب به خاطر ندارم، مرد شریفی زندگی میکرد که به او کسادا یا کیشادا میگفتند. او حدودا پنجاه ساله بود و هیکلی بلندقامت و لاغر و استخوانی اما تنومند داشت. اندک سرمایهای داشت و با غذایی ساده سرمیکرد. زنی خدمتکار و برادرزادهی جوانش که هنوز به بیستسالگی نرسیده بود، با او زندگی میکردند. کیشادا در ایام فراغت خود که اتفاقا زیاد هم بود، به مطالعهی کتابهایی از دوران جوانمردی و فتوت باستان میپرداخت؛ داستانهایی آکنده از شوالیههای شجاعی که در سرزمینهای گوناگون میگشتند و با جادوگران خبیث میجنگیدند و دوشیزگان را از گرفتاریها نجات میدادند و از خطرها میرهانیدند.
سرانجام هوش و حواس کیشادا چنان به این کتابها مشغول شد که زمین خود را قطعهقطعه فروخت تا بتواند کتابها بیشتری بخرد. هرچقدر هم که بیشتر میخواند، بیشتر آن داستانهای تخیلی را باور میکرد. تا اینکه بالاخره به شوالیهای آواره و ماجراجو یا شوالیهای سرگردان و امروزی تبدیل شد ..."