اولین داستان کتاب با عنوان "بیبی صغری" با این جملات آغاز میشود:
"بوی آبگوشتهای زیر خلی بیبی صغری، آدم گرسنه را دیوانه میکرد. بیبی صغری آن روز نان میپخت. و مادرم مثل همیشه پای ثابت بساط نانپزی همسایهها بود.
مادر اعتقادات عجیبی داشت. میگفت که برای روز بلا و گرفتاری خودمان هم شده، باید به دیگران کمک کنیم. همیشه میگفت: "دلم میخواهد اگر مُردم، چهار گوشه قبرم چهل همسایه بایستد."
توی محله ما نان پختن در هر خانهای به اندازه یک کارناوال امروز شادیبخش بود. همه همسایهها توی حیاط آن خانه جمع میشدند و بساط "بل بلک" - نانهای کوچک داغ و تازهای که میپختند و با روغن محلی چرب میکردند و دست ما بچهها میدادند - به راه بود.
آن روز ناهار، همه ما آبگوشت زیر خاکستر داشتیم. توی قابلمههای چفت و قفلاری که زیر خاکستر نخالههای نانپزی میتپاندند، آبگوشت آرامآرام میپخت و بوی دود میگرفت و چقدر چرب و لذیذ بود و با همان نان تازهای که آن روز پخته شده بود و ریحان و انار ترش دانه شده و ترشی بادمجان میل میشد ..."