درباره كتاب 'بیلی باتگیت':
در دوران رکود اقتصادی تاریخی آمریکا در سالهای 1930، در محله فقرزده برانکس، نیویورک، گانگستر هولناکی به نام داچ شولتز پسرکی را در خیابان میبیند که برای همسالانش شعبدهبازی میکند، و بهعنوان دستخوش یک اسکناس ده دلاری به او میدهد. از آن لحظه به بعد آن پسر، بیلیباتگیت، با زندگی داچ شولتز و دارودستهاش گره میخورد. بیلی بعدها مشاهدات و تجربههای شگفتآورش را در زندگی و جنایت و عشق و مرگ در میان گانگسترهای نیویورک برای ما نقل میکند - به زبان زنده و شیرینی که ما را بیش از هر چیزی بیاد سرگذشت هکلبری فین اثر مارک تواین میاندازد.
بیلیباتگیت را میتوان یک رمان پستمدرن نامید، زیرا که این رمان در واقع بازگشت رندانه و شوخیآمیزی است به شیوههای ادبیات گذشته از یک طرف، و به رمانهای گانگستری قرن بیستم از طرف دیگر. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"حتم نقشهاش را کشیده بود چون وقتی با ماشین وارد بارانداز شدیم کشتی حاضر بود، موتورش هم کار میکرد و آبِ شبتاب را تو رودخانه میچرخاند، که غیر از آن هیچ نوری نبود چون ماه نبود، چراغ برق هم تو اتاقکی که رئیس بارانداز بایست نشسته باشد روشن نبود، تو خود کشتی هم نبود، چراغهای ماشین ما هم البته روشن نبود، اما هرکسی جای هر چیزی را میدانست. وقتی هم آن ماشین پاکارد گنده رفت رو سرازیری اسکله میکیِ راننده طوری با ترمز میراند که تختهها جنب نمیخوردند، وقتی هم جلو ورودی کشتی نگهداشت درهای ماشین باز شده بود و بو و دختره را همچین هل دادند بالا که تو آن تاریکی سایهشان هم هیچجا نیفتاد. هیچ مقاومتی هم نکردند، من فقط سیاهی یک آدمیزاد به چشمم خورد، همین، تنها چیزی هم که شنیدم شاید صدایی بود که آدم وحشتزده از خودش درمیآورد، آنهم وقتی که دست یک آدم دیگری غیر از خودش روی دهنش باشد ..."