درباره كتاب 'قطار یتیمان':
مالی دیگر بزرگتر از آن است که بتواند نزد خانوادههایی که برای نگهداری از بچههای بیسرپرست داوطلب میشوند، زندگی کند. در چنین وضعیتی شانس میآورد که در سیستم خدمات اجتماعی کاری پیدا میکند تا در نظافت منزل به زن مسنی به نام ویویان کمک کند. اگر این موقعیت را از دست میداد احتمالا سروکارش به دارالتادیب یا جاهای بدتر از آن میافتاد.
مالی در حین کمک به ویویان برای مرتب کردن اسباب خانهاش متوجه میشود که با وجود اختلاف سنی زیاد، سرنوشت آن دو چندان فرقی با یکدیگر ندارد. ویویان سالها پیش در نوجوانی، ایرلندی یتیمی بوده که در شهر نیویورک به همراه صدها بچهی دیگر مثل خودش سوار بر قطاری شده که به سوی سرزمینهای غربی آمریکا در حرکت بوده.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"مالی صدای پدر و مادرش را که آنسوی دیوار اتاقخواب و در اتاقنشیمن در حال صحبت کردن در مورد او هستند میشنود. دینا میگوید: "این چیزی نبود که انتظارش را داشتیم. اگر میدانستم اینهمه مشکل دارد هرگز با این کار موافقت نمیکردم."
رالف با صدایی خسته میگوید: "میدانم، میدانم." مالی میدانست که او تصمیم داشت پدرخوانده شود. این را خودش بیپرده به مالی گفت. سالها پیش در دورهی نوجوانیاش زمانی که خودش پسری دردسرساز بوده، مددکاری اجتماعی در مدرسهاش او را در برنامهی "بیگ برادر" نامنویسی میکند. رالف همیشه حس میکرد که برادر بزرگترش که او را همیشه مربی خود میدانست، مراقبش است. اما دینا از همان اول هم به مالی مشکوک بود. ماجرای پسرکی که قبل از مالی فرزندخواندهی آنها بود و بر آن شده بود مدرسه را به آتش بکشد کار را خرابتر میکرد ..."