درباره كتاب 'مگه الان نباید مدرسه باشی؟ (مجموعه سوالهای عوضی - 3)':
مجموعه "سوالهای عوضی"، ماجراهای لمونی اسنیکت، نویسنده مجموعه کتابهای بچههای بدشانس، را از زبان خودش تعریف میکند. در این مجموعه از کتابها، لمونی 12 ساله به تازگی از یک مدرسهی کارآگاهی فارغالتحصیل شده و ماموریت دارد تا به استادش تئودورا مارکسون، که خیلی به استعداد کارآگاهیاش مینازد، خدمت کند.
لمونی و خانم مارکسون در این کتاب درباره یک پروندهای آتشسوزی تحقیق میکنند. آتشسوزی را شارون هینز گزارش کرده که کارمند ادارهی آموزش است و خیلی زود با خانم مارکسون دوست جونجونی میشه. پسر شارون اما وقتی دوروبر لمونی هست، مشکوک رفتار میکنه! آتشسوزی یک شاهد هم داشته اما وقتی کارآگاهان ما برای دیدن شاهد به خانهی او میروند میبینند که خانهی شاهد هم سوخته و خبری از خودش نیست ..."
داستان با این جملات آغاز میشود:
"شهری بود و کتابداری بود و آتشسوزیای شده بود. در مدتی که من توی شهر بودم، استخدام شدم که دربارهی این آتشسوزی تحقیق و بررسی کنم. فکر میکردم کتابدار میتواند کمکم کند که فردی بدذات را به دادگاه عدالت بکشاند. کم و بیش سیزده سالم بود و عوضی فکر میکردم. دربارهی همهچیز عوضی فکر میکردم. باید این سوال را میکردم: "چرا کسی وقتی میخواهد یک ساختمان را از بین ببرد، باید برود یک ساختمان دیگر را از بین ببرد؟" ولی در عوض سوالهای عوضی پرسیدم - چهار تا سوال عوضی، کم و بیش. این گزارش سومین سوال عوضی است.
صبحی بد را در کتابخانهای خوب میگذراندم. چیزی که بد بود، هوا بود که داغیاش را اصلا نمیشد بخشید. خورشید آنقدر کجخلق شده بود که همهی سایهها از ترس فرار کرده بودند و پیادهروهای لک ساحلی، یعنی همان شهری که من وقتم را در آن میگذراندم، هیچ جایی برای پیادهروی یک آدم معقول نداشت ..."