مقاله "میانِ ماندن و رفتن" با این جملات آغاز میشود:
"آقای استانسیلاو پتروف حالا میتواند در خانهی کوچکش در شهری حوالی مسکو بنشیند، پا روی پا بیندازد، سیگار ارزانقیمت روسیاش را پک بزند و با صدای محکم و مطمئن، به خبرنگاری که رو به رویش نشسته بگوید "هرکس دیگر جای من بود، حتما زنگ خطر را به صدا درمیآورد. آنها خوششانس بودند که آن شب شیفت من بود" و با ابروی بالاانداخته و چهرهی مغرور، خاکستر سیگارش را بتکاند. آنها - و ما، تمام دنیا - خوششانس بودهاند و بودهایم که او به تردید خود گردن گذاشته است ..."