درباره كتاب 'کبوترهای وحشی':
داستان کتاب در فضایی وسترن میگذرد. در شهری در ویسکانسین در سال 1871، کلانتر جسد غیرقابل شناسایی دختری را با خود به شهر میآورد که لباسهای آگاتا، خواهر جرجی را به تن دارد. خانواده همه برای خاکسپاری آگاتا آماده میشوند اما جرجی باور نمیکند که خواهرش مرده باشد. او که تیراندازی ماهر است، تفنگ خود را برمیدارد و به سمت غرب میرود تا بفهمد که چه بر سر خواهرش آمده ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"ماجرا اینگونه شروع شد. یادم میآید در هفتم ژوئن 1871 فکرش به سرم زد. این تاریخ توی ذهنم مانده چون روز اولین خاکسپاری خواهرم بود و من میدانستم که این آخرین خاکسپاریاش نیست ... به خاطر همین بود که از خانه رفتم. این نسخهی کوتاه ماجراست.
اما مطمئنم ترجیح میدهید به جای نسخهی کوتاه، نسخهی طولانی را بشنوید.
در لحظهای که این فکر از سرم گذشت. بین مامان و پدربزرگ بولت گیر افتاده بودم. مامان مثل یک مجسمهی سیاهپوش شده بود و تنها فرقش با مجسمه، حرکت انگشتهای شست و اشارهاش روی یک تکه پارچهی سبزآبی بود. پدربزرگ بولت آه کشید و دستهایش را روی کلاهی که جلوی شکمش نگه داشته بود جابهجا کرد. دیدن جناب کشیش در آنطرف چالهی دو متری، یادم انداخت که من "خواهر مرحومه" هستم؛ یک عنوان شیک و پیک برای کسی که آرام میایستد، زبانش را نگه میدارد و خودش را عزادار نشان میدهد. اما من اصلا نمیتوانستم ثابت بمانم ..."