اولین داستان کتاب با این جملات آغاز میشود:
"سنگینی مثل دق میماند، مثل بختک. همهی وجودت را میگیرد. هست ولی هیچ نشانهای از خود نمیگذارد. نمیتوانی بگویی چیست. نمیتوانی بگویی چه بلایی سرت آورده. حتا نمیتوانی باورش کنی، ولی هست. سنگینی همهجا هست، همانطور که در ما، همانطور که در اجسام.
همهی اجسام پایین میروند. میروند رو به زمین. این را نمیشود منکر شد. یعنی اگر جسم باشند حتمن این یک قلم را دارند. چیزی مثل یک اصل، سنگینی. ولی به همین راحتیها هم نیست که پوزخندی بزنیم و بگوییم: طبیعیه، خب جاذبه همهجا هست.
شخصن زیر بار این خزعبلات نمیروم. نمیگویم سنگینی و جاذبه مرتبط نیستند ولی جرم را منکر میشوم. سنگینی هیچ ربطی به جرم ندارد. هیچ ربطی به بزرگی و کوچکی اجسام ندارد. سنگینی یک مفهوم است. یک کلیت، کلیتی فراتر از جسمیت اجسام. مثل لذت، مثل دوستی یا یک همچین چیزهایی. چیزهایی که نمیشود تعریفشان کرد ..."