درباره كتاب 'خشم و هیاهو':
داستان در شهر جفرسون در ایالت میسیسیپی میگذرد. قصه به خانواده کامپسون میپردازد، یک خانوادهی اصل و نسبدار جنوبی که با اضمحلال خاندان خود و شهرت و اعتبارشان دست به گریبان هستند. خانواده کامپسون در طول دوره سی سالهای که کتاب آن را روایت میکند با ورشکستگی دست به گریبان میشوند، اعتبار و احترام خود را در میان اهالی شهر جفرسون از دست میدهند و در نهایت هم زندگی بسیاری از آنها با مرگی غمانگیز پایان مییابد.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"از میان نرده، لابلای گل پیچپیچ، میدیدمشان که میزدند. رو به جایی که پرچم بود میآمدند و من از کنار نرده رفتم. لاستر کنار درخت گل توی سبزهها را میکاوید. آنها پرچم را بیرون آوردند، و آنها داشتند میزدند. بعد پرچم را برگرداندند سرجایش و برگشتند به زمینِ بازی، و او زد و دیگری زد. بعد پیش رفتند، و من هم از کنار نرده رفتم. لاستر از درخت گل آمد و ما از کنار نرده رفتیم و آنها ایستادند و ما ایستادیم و من، وقتی که لاستر توی سبزهها را میکاوید، از لای نرده نگاه کردم.
او زد "کدی، بگیر." آنها از چمنزار گذشتند و دور شدند. من چسبیدم به نرده و دورشدنشان را تماشا کردم ..."