داستان "پایینِ تپه" با این جملات آغاز میشود:
"قورباغه درِ خانه وزغ را زد.
فریاد زد: "بیدار شو، وزغ. بیا بیرون
ببین چه زمستان زیبایی است."
وزغ گفت: "بیرون نمیآیم. من
توی رختخواب گرمم خوابیدهام."
قورباغه گفت: "زمستان زیباست، بیا
بیرون، بهمان خوش میگذرد."
وزغ گفت: "وررررر ... من هیچ
لباس زمستانه ندارم." ..."