درباره كتاب 'جادهی تارا':
داستان در دههی نود قرن گذشته میگذرد، در آغاز همهگیر شدن راههای ارتباطی جدید از جمله اینترنت.
ماجرا از آنجا آغاز میشود که مسافرتی شکل میگیرد، مسافرتی که در آن از هتل و چادر مسافرتی و کولهپشتیهای دهه هفتاد و هشتاد خبری نیست. دو مسافر، دو زن، یکی ساکن ایرلند و یکی ساکن آمریکا، هریک پس از پشت سرگذاشتن بحرانی در زندگیشان تصمیم میگیرند برای مدتی خانههای خود را با هم عوض کنند. هر کدام فرهنگ خودشان را به همراه میآورند و با همسایههایی آشنا میشوند که دوست دارند ماجرا شوند.
در این میان داستان عشقها و خیانتها و دوروییها و حسادتهایی رو میشود که تا دیروز در پستوی خانه نهان بود ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"مادر رایا همیشه جانش درمیرفت برای هنرپیشهها. همیشه هم از این موضوع دلخور بود که رایا روزی به دنیا آمده بود که کلارک گیبل مرد. تایرون پاور درست دو سال پیش از آن روزی مرد که هیلاری به دنیا آمد. البته آنقدرها هم بد نبود. هیلاری سلاطین سینما را به اندازهی رایا ندیده بود. رایا هیچوقت نمیتوانست بربادرفته را بدون احساس شرمساری تماشا کند.
این حرف را به کن موری گفت؛ اولین پسری که او را با اظهار محبت خود به سکوت خوانده بود. در واقع درست همان لحظهای که با نرمای لب او را به سکوت وامیداشت حالیاش کرد.
کن دستش در کار بود و در همان حال به او گفت: "تو خیلی ضد حال هستی."
رایا هیجانزده داد زد: "نخیر اصلا هم ضد حال نیستم. کلارک گیبل را ببین روی صحنه چهکار میکند."
گفتم خیلی جالب است. اتفاقا از قضا اصلا ضدحال نیستم.
کن موری دستوپای خود را گم کرد، چون خیلیها حواسشان به آنها بود. عدهای هیس هیس میکردند، یک دسته هم هرهر میخندیدند ..."