درباره كتاب 'دو خیاط هندی':
داستان کتاب در سالهای پرآشوب 1970 و دوران نخستوزیری خانم گاندی اتفاق میافتد. زمانی که به دستور او در کشور هند وضعیت اضطراری اعلام شده بود.
در چنین زمانهای، چهار هندی، دو نفر از تبار هندو و از کاست نجسها، یک بیوه پارسی که با چنگ و دندان در پی حفظ استقلال لرزان و شکننده خویش است و یک جوان دانشجوی پارسی که در خانوادهای نسبتا مرفه بالیده و تربیت شده در بمبئی بهتصادف و تقدیر همخانه میشوند. در این کتاب امیدها، بیم و هراسها، شادی و غمهای این چهار نفر بهگونه غیرقابل پیشبینی چنان به هم میآمیزد که تنها یک تعادل موزون توان حفظ همه آنها را دارد ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"ترن صبحگاهی ویژه جنوب، درحالیکه از زور مسافر در حال ترکیدن بود، از سرعت خود کاست و سپس مثل اینکه خیال حرکت دوباره دارد ناگهان جلو پرید. این حرکت فریبکارانه مسافران را غافلگیر کرد و انبوه کسانی را که به میله و دستگیرههای نزدیک در آویزان بودند به شکل خطرناکی به بیرون هل داد. توده مسافران هریک به گوشهای در فضا پرتاب شده بودند.
داخل واگن، مانک کولا که به دستگیرهای آویزان از سقف چنگ زده بود، بعد از تکانهای شدید، بالاخره توانست تعادل خود را حفظ کند و سرپا بماند. اما کتابهای سنگین دانشگاهی او تاب ضربه آرنج همسفر بغلدستی را نیاوردند و روی جوان باریک اندام و زردنبویی افتادند که خودش مثل سنگ از منجنیق رها شده، توی بغل مسافر صندی روبرویی پرتاب شده بود ..."