درباره كتاب 'الیدور':
در روزی تیره در منچستر، رولند، هلن، دیوید و نیکلس، وسوسه میشوند و به درون کلیسایی ویران شده پا میگذارند، جایی که بافت زمان و مکان آن قدر سست است که آنان را به دنیای پر رمز و راز الیدور بکشاند. بچهها تا هنگامی که راهی برای نجات آن سرزمین مرده پیدا نشود، موظف به پاسداری از گنجهای الیدور میشوند. اما نیروهای اهریمنی راهی به دنیای آنان مییابند …
داستان با این جملات آغاز میشود:
"نیکلس گفت: "باشد. حوصلهات سررفته. من هم همینطور. ولی اگر از اینجا راه بیفتیم، بهتر از توی خانه ماندن است."
دیوید گفت: "آنجا نباید به سردی اینجا باشد."
- خیال میکنی! اوضاع آخرین اثاثکشی یادت میآید؟ کف خانه پر از روزنامه بود و هرکسی روی یک تکه از بار و بندیل نشسته بود. نه جانم! ممنون!
دیوید گفت: "پولمان ته کشیده. حتی به یک فنجان چای هم نمیرسد. خوب، چه کار باید بکنیم؟"
- نمیدانم. یک فکری میکنیم.
روی نیمکتی پشت مجسمه وات نشستند. مجسمهساز چهرهای خشک به او داده بود، اما کبوترها ظاهرش را به شکلی درآورده بودند که انگار به شدت از منچستر متنفر است ..."