داستان با این جملات آغاز میشود:
" "صدای چند گلوله پیاپی سکوت شب را در هم شکست. صندوقدار که در صندوق را قفل کرده و عازم رفتهن بود برجا خشک شد. از ترس قدرت حرکت از او سلب شده بود. میخواست فریاد بزند و نگهبان را به کمک بطلبد، ولی صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. با ناامیدی نگاهی به اطراف انداخت. صدای پای چند ناشناس نزدیک میشد ..."
آقای ارفاق رئیس بانک روزنامه را که برای سومینبار خبر حمله به بانک را در آن میخواند به کناری انداخت، عینک خود را از چشم برداشت و دگمه زنگ اخبار را فشار داد. وقتی پیشخدمت وارد شد به او گفت:
- به محمودآقا بگویید بیاید اینجا.
- چشم قربان.
پیشخدمت بیرون رفت و چند لحظه بعد یک نگهبان بلندقد با اونیفورم مخصوص نگهبانان بانک وارد شد. رئیس بانک، وقتی او را دید، صندلی خود را کمی عقب کشید و گفت:
- محمودآقا، در روزنامهها خبر حمله سارقین به بانک را خواندهای؟
- بله قربان، دو سه شب است مرتبا همه روزنامهها خبرش را مینویسند.
- یقینا اهمیتی را که این خبر برای ما یعنی من و شما دارد احساس کردهای!
- بله قربان.
- میخواستم یکبار دیگر به شما توصیه کنم که کاملا چشم و گوشت را باز کنی و مراقب باشی. مخصوصا عصرها نباید آنی از مراقبت بانک غافل بشوید. چون از یک طرف جان خود شما و از طرف دیگر پول مردم و اعتبار و حیثیت بانک در خطر است. خوشبختانه شما دو نفر هستید و بهتر میتوانید مواظب و مراقب وضع بانک، چه در موقع کار و چه در موقع تعطیل بانک، باشید.
- بله قربان ما دو نفریم ولی ..."