داستان "محاکمه آقا فیله" با این جملات آغاز میشود:
"در اتاق ملیکا باز شد.
دندانهای گربه تیلیکتیلیک صدا میکرد. ملیکا خیال کرد بستنی یخی خورده که سردش شده است.
- ملیکا جون! برو توی دفتر نقاشیم رو نگاه کن!
یک علامت تعجب آمد توی چشمهای ملیکا و یک علامت سوال هم توی دهانش.
- مگه چی شده؟
- من که خیلی ترسیدم. یه فیل اومده اونجا. اگه بدونی چهقدر بزرگه! دیگه یه مورچه هم نمیتونم توی دفترم بکشم.
ملیکا علامت سوالش را جوید و قورت داد، آب دهانش را هم پشت سرش. او هم ترسیده بود.
- ملیکا جون! میری پاکش کنی؟
ملیکا اولش نمیدانست چهکار کند. اما بعدش گفت: "میرم، به شرطی که تو هم بیای." اگر به گربه بود اصلا از جایش تکان نمیخورد، اما چون یک دلش پیش ملیکا بود، سینهاش را داد جلو و با شجاعت گفت: "معلومه که من باهات میآم ملیکا جون." ..."