درباره كتاب 'دشمن (از سری کتابهای جک ریچر - کتاب هشتم)':
وقایع این هشتمین کتاب از مجموعه جک ریچر در سال 1990 در زمانی اتفاق میافتد که دیوار برلین فرو ریخته و جنگ سرد در شرف اتمام است. به جک ریچر اطلاع میدهند که یک مقام عالیرتبهی ارتش ایالات متحده به قتل رسیده و هنگامی که ریچر برای دادن خبر قتل به سراغ خانوادهی مقتول میرود، با جنازهای دیگر مواجه میشود؛ جنازهی همسر ژنرال. ریچر برای یافتن پاسخ کنکاش خود در ارتش آمریکا را آغاز میکند و ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"وخیم در حد حملهی قلبی. شاید اینها آخرین کلماتی بود که وقتی کن کریمر آخرین نفسش را کشید و به درون ورطه سقوط کرد مانند آخرین طغیان ترس در ذهنش گذشته بود. از هر لحاظی پا را از حد فراتر گذاشته بود و خودش به درستی این را میدانست. در جایی بود که نباید میبود و با کسی بود که نباید میبود و چیزی همراهش بود که باید آن را در جای امنتری نگه میداشت. ولی داشت قسر درمیرفت. داشت پیروز میدشد. در بازیاش کاملا به برتری رسیده بود. احتمالا لبخندی بر لب داشت. تا اینکه تپش ناگهانی داخل سینهاش بهش نارو زد. سپس شرایط به کلی تغییر کرد. موفقیت به مصیبت آنی تبدیل شد. فرصت درست کردن اوضاع را نداشت.
هیچکس نمیدداند حملهی قلبی چه حسی دارد. هیچ بازماندهای نیست که برایمان بگوید. پزشکها از بافتمردگی و لختگی خون و کمبود اکسیژن و انسداد رگها صحبت میکنند. یا انقباضهای تند دهلیز را پیشبینی میکنند، یا اصلا چیزی پیشبینی نمیکنند. کلماتی از قبیل انفارکتوس و فیبریلاسیون به کار میبرند، ولی این کلمات هیچ مفهومی برای ما ندارند ..."