داستان با این جملات آغاز میشود:
"اگر مثل من دختری هفت هشت ساله داشته باشید که تازه به مدرسه رفته باشد، در یک بعدازظهر، که روی تختش خوابیده است، اتفاقی پنجرهی آشپزخانه را باز میگذارید و روی صندلی مینشینید تا ناخن پایتان را بگیرید. وقتی ناخن پایتان را بگیرید، شروع میکنید به فکر کردن دربارهی حرفهایی که دلتان میخواهد به دخترتان بگویید.
موقعیت خوبی است تا مار نامرئی زمان زنگ دمش را به صدا درآورد و شما را یاد گذشته بیندازد، تا فقط اندکی از گذشته را به یاد بیاورید: زمانی که همسن و سال او بودید و به مدرسه میرفتید.
مهم نیست ماجرا از کجا شروع میشود و چه اطلاعاتی باید بدهید تا دنیای تخیلات شخصیتان لو نرود و آسیب نبیند. بههر حال، کار زمان همیشه همین بوده است: "آسیب زدن." ..."