اولین مقاله کتاب با این جملات آغاز میشود:
"من از گردنم بدم میاد. واقعا هم بدم میاد. اگر گردنم را ببینید فکر میکنم شما هم بدتان بیاید ولی احتمالا آنقدر آدم محترمی هستید که به روی مبارک نیاورید. اگر هم خودم چیزی راجع به این موضوع به شما بگویم، مثلا بگویم "من اصلا نمیتوانم حتی ریخت گردنم را تحمل کنم." شما بدون شک با یک حرف قشنگ جوابم را میدهید. مثلا میگویید "من که نمیفهمم راجع به چی حرف میزنی." البته شما دارید خالی میبندید اما من شما را میبخشم. خود من همیشه از این خالیها میبندم. بهخصوص به آن دسته از دوستانم که به من میگویند حالشان گرفته است چون زیر چشمشان پف کرده یا غبغب درآوردند، یا صورتشان چین و چروک خورده یا دور کمرشان چربی آورده و یا آنهایی که نظرم را میپرسند که باید چشمشان را عمل کنند یا پوست صورتشان را بکشند یا بوتاکس تزریق کنند یا عمل لیپوساکشن کنند ..."