داستان با این جملات آغاز میشود:
"هفت گنبد میخواستند از استخوانهایشان بیرون بزنند. یک نفر در رگهایش فریاد میزد "ماهان". حس کرد هزار حرف نگفته، هزار شعر نسروده، هزار فریاد بیصدا، سرشان را به دیوار رگهایش میکوبند و میخواهند بیرون بریزند. قلم در سفیدیها میدوید. ترسید؛ هیچگاه چنین نترسیده بود و اینهمه از آنچه مینوشت واهمه نداشت. شاید از قدرت کلمات بود. این را هزار بار در فکرش مرور کرد. قدرت کلمات، موکلان کلمات، نگهبانان کلمات، اینها را ماهان به او گفته بود. "هر کلمه نگهبان و موکلی دارد." این نیروی کلمات بود. حالا آخرین حکایات را مینوشت. رودی از شعر، میان دستانش جاری بود و به کاغذها میریخت. حتی ردیف سرو درختان حیاط پر از شعر بود. شعری که سایهی خنجری رویش افتاده بود. حس کرد وقت گذاشتن نقطهی آخر بر تمام کلماتش فرا رسیده است ..."