داستان با این جملات آغاز میشود:
"در شهری دور، پادشاه تنهایی زندگی میکرد. او هیچکسی را تو این دنیا نداشت. تنها دوستش عقاب سفیدی بود که روی شانهاش مینشست.
خروسخوان یک صبح پاییزی، پادشاه سوار بر اسب سیاهش به شکار رفت. هنوز آسمان گرگ و میش بود. از دور آهوبرهی سرخی را دید که همچون دامی روی علفها پهن شده بود. خواست کمانش را بکشد که آهوبره جست زد و پشت درختهای بلوط گم شد.
پادشاه سرش را روش شانهاش خم کرد و گفت: "همین امروز شکارش میکنم عقاب. اون آهو شب رو باید توی قصر من بخوابه." ..."