درباره كتاب 'من محکوم میکنم':
"مجتبی" پسربچهای است که در خانوادهای مرفه به دنیا آمده. او روزی توسط مارگیری ربوده میشود و بر اثر این اتفاق زندگیاش دگرگون میشود. زندگی راحت مجتبی در خانوادهی واقعیاش ناگهان تبدیل به فقر و فلاکت در محیطی میشود که ربایندهاش او را به آنجا منتقل کرده. مجتبی پس از سالها بالاخره به این قضیه پی میبرد که زندگی سختی که به آن خو گرفته بازی سرنوشت با او بوده، و او کودک دزدیده شدهای است که این وضعیت ناخواسته به او تحمیل شده. او به همین خاطر از آن محیط میگریزد. مجتبی در این هنگام، به کارگری مشغول میشود و عاقبت سر از زندان درمیآورد. اما سرانجام در زندان با کمک یک مددکار اجتماعی به سراغ خانوادهاش میرود ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"داد و فریاد کوکب مثل همیشه در فضای خانه که دوازده اتاق و هر اتاق یک خانواده شلوغ پرجمعیت در آن زندگی میکرد بلند شد:
- معلوم نیس کدوم پدرسوخته از خدا بیخبر زیر پات نشسته! دیگه تو این لونه موشی که امیدوارم رو سرت خراب بشه نمیمونم. خودت میدونی با این دو تا تولههات.
بابا درویش که تازه بساط منقل و وافورش رو پهن کرده بود، با حالتی عصبانی رو کرد به مادرم که من او را ننه بلقیس صدا میزدم گفت:
- باز که منصور پا گذوشت رو دم ای زنیکه! نمیذارن یه دقه تو این خراب شده تو حال خودمون باشیم ..."