داستان با این جملات آغاز میشود:
"بدون دونستن اینکه لحظهی آخر چقدر دووم میاره چطور میشه کاری رو تو لحظهی آخر انجام داد؟ اونم وقتی که یه اشتباه گنده همیشه یه گوشهای از زندگی منتظرته و دورترین فاصله، واسه رسیدن یا نرسیدن به اون، همین یک دقیقه پیشه …
مهرپویا داره میخونه: "قطره اشکی دوای درد من بود - این زمان آن اشک هم پایان گرفته." رادیو رو خاموش میکنم. سیمین زنگ زده و من به روال این چند روزه طوطیوار جواب میدم که حالم خوبه و احتیاج ندارم کسی بیاد پیشم یا خودم برم خونهی اون یا مامان اینا. پشتبند سیمین، شهاب زنگ میزنه که دروغ گفتن بهش یه کم برام سخته. بهش میگم: "شبا خوابم نمیبره ... سخت خوابم میبره ... زانکس و دیازپام و اکسازپام یه شبایی جواب میده یه شبایی جواب نمیده." میگه برو سفر که میگم سخته و حوصلهشو ندارم. مکث میکنه، میفهمه صدام امشب بیشتر درد داره ..."