ورود / ثبتنام
ورود
ثبتنام
جستجو:
Toggle navigation
خانه
كتاب بزرگسال
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
مجلات و نشريات
كتاب كودك
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب كودك
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
كتاب نوجوان
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب نوجوان
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
چی بخوانیم؟
تماس با ما
برگزیده كتاب بزرگسال
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب كودك
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب نوجوان
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
شناسنامه محصول
اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشتهام
نویسنده:
آلبرکامو، ولادیمیر ناباکوف، ویرجینیا وولف، ...
ترجمه:
سیروس نورآبادی
ناشر:
شورآفرین
سال نشر:
1395
(چاپ
4
)
قیمت:
24000
تومان
تعداد صفحات:
332
صفحه
شابك:
978-600-6955-50-6
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كردهاند: 3 نفر
امتیاز كتاب:
(تاكنون امتیازی به این كتاب داده نشده)
امتیاز شما به این كتاب:
شما هنوز به این كتاب امتیاز ندادهاید
درباره كتاب 'اگر یک مرد را بکشم، دو مرد را کشتهام':
محور تمام داستانهای کتاب، عشق و ازدواج است؛ تنوع داستانها از منظر کیفی این امکان را به خواننده میدهد که با صداهای متنوع و مختلفی مواجه شود و فقط شنوندهی یک صدا نباشد. در این مجموعه، با طیف وسیعی از نویسندگان کلاسیک و مدرنیست مواجه هستیم، که هرکدام عرصههایی را در بر میگیرد که برای داستان اصلی، "جنبهی دیگر" زندگی تلقی میشود؛ آنطور که این امکان را نیز به خواننده میدهد تا طبق دانش، اطلاعات و تجربهی زیستهی خود، نگاه دیگری داشته باشد. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
در این مجموعه، داستانهایی از جومپا لاهیری، سیلویا پلات، آلیس مونرو، دوروتی پارکر، اسکات فیتز جرالد، گابریل گارسیا مارکز، ایتالو کالوینو، آلبرتو موراویا، کاترین منسفیلد، ویلیام ترور، کنراد ایکن، جی.دی. سلینجر و ... ترجمه و گردآوری شده است.
اولین داستان کتاب با این جملات آغاز میشود:
"چند دقیقهای بود که مگسی آرام و بیصدا در اتوبوس میچرخید، و از اول تا آخر اتوبوس را با بالهای خستهاش، میرفت و برمیگشت. ژانی برای چند لحظه ندیدش، بعد دید که روی دست بیحرکت شوهرش نشسته. هوا سرد بود، مگس میلرزید و ضربههای شن که با هجوم باد به پنجرههای اتوبوس میخورد، به گوش میرسید. اتوبوس در نور اندک صبح زمستان با سرو صدای آهنپارهها و چرخهایش به سختی پیش میرفت. ژانی به شوهرش نگاه کرد. مارسل با حلقهی موهای خاکستری که روی پیشانی باریکاش طره شده بود و آن بینی پهن و دهان آویخته شبیه به فان، عبوس به نظر میرسید. وقتی اتوبوس در چالهای میافتاد مرد به سمت ژانی تکان میخورد، بعد هیکل سنگیناش دوباره روی پاهای پهناش میافتاد و مست و بیحال میشد، انگار نگاه خیرهاش جایی را نمیبیند. تمام اعضای بدناش غیرفعال به نظر میرسید، به جز دستهای زمخت و بیمویش که کوتاهتر دیده میشد؛ چون آستین زیرپوشاش از سر آستین لباس روییاش بیرون زده و روی دستاش را پوشانده بود. با دستهایش ساک پارچهای کوچکی را محکم بین زانوهایش نگه داشته بود. به نظر میرسید حضور مگس را حس نمیکند ..."
تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!