درباره كتاب 'سالن خزندگان (مجموعه ماجراهای بچههای بدشانس - کتاب دوم)':
... در آغاز داستان این کتاب، بودلرهای یتیم پیش دایی سربههوایشان و خزندههای دوستداشتنیاش مدتی به خوبی و خوشی زندگی میکنند، اما شما نباید گول این آغاز خوش را بخورید. اگر کوچکترین شناختی از این سه بچهی بدشانس داشته باشید، حتما میدانید که خوشیهای آنها هم آخر کار به بدبختی و مصیبت کشیده میشود.
در واقع، در صفحات این کتاب، بودلرها با بویی وحشتناک، یک افعی مرگبار، چاقویی دراز و یک چراغ مطالعهی برنجی سنگین مواجه میشوند، با یک ماشین تصادف میکنند، و با کسی که آرزو داشتند دیگر تا آخر عمر چشمشان به او نیفتد روبهرو میشوند. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"جادهای که از شهر خارج میشود و بندر هیزی را پشت سر میگذارد و به روستای تدیا میرسد، شاید بدترین جادهی دنیا باشد، این جاده که اسمش لوزی لین است از وسط مزرعههایی میگذرد که پر از علفهای خاکستری است و تک و توک درختهای ژولیده پولیدهی آن، سیبهای تلخی میدهند که فقط کافیست آدم نگاهشان کند تا حالش به هم بخورد. لوزی لین از روی رودخانهی گریم هم میگذرد؛ رودخانهای که نه دهمش از گل پر شده است و ماهیهای ترسناکی تویش شنا میکنند. این رودخانه دور تا دور یک کارخانهی کنسرو ترب را گرفته. این است که تمام منطقه بوی بد و تند ترب میدهد. متاسفانه باید بگویم که داستان ما از همین جادهی ناجور و چندشآور شروع میشود که بچههای یتیم خانوادهی بودلر دارند از آن میگذرند، و این را هم بگویم که از حالا به بعد، ماجرا همینطور بدتر و بدتر میشود ..."