درباره كتاب 'سگهای سیاه':
داستان سگهای سیاه که در دهه هشتاد و مقارن با سقوط دیوار برلین رخ میدهد، ماجرای فروپاشی رابطه عاشقانهای است که ازدواج و جدایی در آن کمابیش همزمان اتفاق میافتد.
کتاب داستان عشقی عمیق است که مغلوب اختلافات عقیدتی میشود. راوی خاطرات مواجههای وحشتناک در چهل سال پیش را دنبال میکند؛ لحظهای که نتایج ویرانگر و بیبازگشتی در پی دارد. مکیوئن سیاهترین وجوه تمدن معاصر را در قالب سگهای سیاه میکاود و تنشهایی را روایت میکند که هم عشق میآفریند و هم نفرتی که آن را از میان میبرد. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"عکس قابشدهای که جون تریمین روی پاتختیاش نگه میداشت برای این آنجا بود که یادش بیاورد و به مهمانهایش هم از خاطرهی دختر زیبایی بگوید که صورتش، به خلاف صورت شوهرش، هیچ نشان نمیداد که قرار است در کدام جهت حرکت کند. عکس مربوط به 1946 بود، یکی دو روز پس از ازدواجشان و یک هفته پیش از آن که برای ماه عسل راهی ایتالیا و فرانسه شوند. آنها بازو در بازو کنار نردهی نزدیک ورودی موزهی بریتانیا ایستادهاند. شاید وقت ناهار این عکس را گرفته بودند، چون هر دو همان حوالی کار میکردند، و تا چند روز پیش از حرکتشان اجازه نداشتند کارشان را ترک کنند. با نگرانی بامزهای از این که نکند از عکس بیرون بمانند به طرف هم خم شدهاند. لبخندشان به دوربین حاکی از شادمانی واقعی است. برنارد را که امکان نداشت اشتباه بگیری. آنموقع هم مثل همیشه، دو متر قد، دستها و پاهای خارج از اندازه، چانهای مضحک و مهربان و گوشهای بلبلی که با موی کوتاه سربازی خندهدارتر هم میشد ..."