درباره كتاب 'تاریک روشنا':
کتاب نخستین داستان بلند ایرانی با بنمایههای معنوی-اسطورهای است که ماجرایش در آیندهای دور، به سال 3000 میلادی، میگذرد؛ در کهکشانی دوردست، سیارههایی ناشناخته و مردمانی دیگرگون شده و اغلب غریبه که شاید منششان برآیندی از کنشهای همین امروز ما باشد. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
" "توی آینه به خودم نگاه میکنم …
من هستم، عرقکرده و پریشان و میدانم که خواب در خوابم. میدانم که به زودی بیدار خواهم شد و این خواب تلخ و سنگین را در آزمایشگاه از بخش یادماندههای ذهنم پاک خواهم کرد ... اما وقتی توی آینهی بزرگ دیواری نگاه میکنم، میبینم که هنوز آن مرد پشت سرم ایستاده و به همان حالتیست که قبلا هم او را همانطور دیدهام. غرق در اندیشه، پشت به من و سه رخ!
چهرهاش مشخص و واضح نیست، اما هیبتش عجیب و به یادماندنیست.
چیزی نیست که هرگز بشود او را از ذهن بیرون کرد و من با خودم در خواب میگویم بعید است حتی بشود او را در زیر دستگاه "خواب پاک کن" هم از یاد برد!
به سرعت برمیگردم تا بهجای تصویرش در آینه خود او را ببینم اما اتاق خالیست و هیچکس جز من آنجا نیست ..."