فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"بیشتر مدیران و مدرسان مدیریت فهرستی دارند از آنچه به گمان آنها ویژگیهای اساسی برای مدیریت خوب است. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. اما فهرست مورد نظر من برای خود یکه و یگانه است چون همهی ویژگیهایی که مهم میشمارم با حرف C شروع میشوند:
- شایستگی (Competence)
- ارتباطات (Communication)
- توجه (Concern)
- جرات و جسارت (Courage)
- خلاقیت (Creativity)
و مهمترین در این فهرست خلاقیت است.
بدون خلاقیت ممکن است مدیر کارش را بهخوبی انجام دهد اما نمیتواند یک کار برجسته و چشمگیر انجام دهد. ممکن است مدارج ترقی را تا بالاترین مقام سازمان طی کند اما نمیتواند سازمانش را برای یک جهش و یک تغییر بنیادین راهبری کند. چنین جهشهایی زمانی لازم میشوند که باید سازمان در جا زدن را کنار گذارد و پیشتاز شود. کسانی که فاقد خلاقیت هستند یا باید تمام کوشش خود را صرف بهتر انجام دادن کارها کنند یا در انتظار یک فرصت بمانند و امیدوار باشند که آنقدر زیرک باشند که فرصت بهدستآمده را تشخیص بدهند و از آن بیشترین بهرهبرداری را بکنند. اما مدیر خلاق فرصتها را برای خود میسازد.
مدرسان مدیریت معمولا میکوشند که شایستگیها، مهارتهای ارتباطی و گاه توجه به دیگران را در دانشجویان خود پرورش دهند، اما بیشتر آنها هرگز به پرورش جراتورزی و خلاقیت نمیپردازند. توجیه آنها این است که این چیزها ویژگیهای ذاتی افراد است و قابل یادادن و یادگرفتن نیستند ..."