فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"حوصلهی آلیس سر رفته بود. از آسمان باران میبارید و همهی دوستانش به تعطیلات و دیدن اقوام رفته بودند. او در خانه بهتنهایی مشغول تماشای تلویزیون بود. تا آن موقع از عصر، قسمت پنجم دورهی آموزش زبان اسپرانتو، یک برنامه راجع به باغبانی و یک برنامهی تحلیل سیاسی را نگاه کرده بود. آلیس بسیار خسته به نظر میرسید.
او به کتابی که کنار مبل قرار داشت، نگاهی انداخت. کتاب "آلیس در سرزمین عجایب" که قبلا آن را خوانده، و به گوشهای پرت کرده بود. او با خستگی و بیحوصلگی به خود گفت: "نمیدونم چرا برنامههای جالب و کارتونهای تلویزیون نمیتونه بیشتر از این باشه. کاش منم مثل آلیس بودم، اونم حوصلهاش سر رفته بود و ناگهان خودش رو در سرزمینی از موجودات جالب دید. اگه منم میتونستم یه جوری از توی صفحهی تلویزیون رد شم شاید به چیزهای واقعا جالبی برمیخوردم."
او با ناامیدی به صفحهی تلویزیون خیره شد که در آن لحظه نخستوزیر را نشان میداد که از بهبود اوضاعِ همهچیز نسبت به سه سال پیش، حتی اگر به واقع چنین نبود، سخن میگفت. همانطور که نگاه میکرد، به آرامی متوجه شد که تصویرِ صورتِ نخستوزیر بهآهستگی فرومیپاشد و تصویری مبهم از نقاط رقصان که بهنظر میرسد به سوی او هجوم میآورند تا او را در بر بگیرند، بهوجود آمد. آلیس با تعجب به خود گفت: "مطمئنم از من میخوان دنبالشون برم!" ..."