داستان با این جملات آغاز میشود:
"هر خانوادهای بچه گیج و کمهوش خود را دارد، و در خانواده ما آن بچه عمو پتروس بود.
پدرم و عمو آنارگیروس، دو برادر کوچکترش، مطمئن بودند که من و پسرعموهایم باید نظرات آنها را درباره او بدون چون و چرا بپذیریم.
پدر من در هر فرصتی میگفت: "برادر ناجور من، پتروس، یکی از اشتباهات زندگیئه." و عمو آنارگیروس، در هر دورهمی خانوادگی که معمولا عمو پتروس از حضور در آنها امتناع میکرد، بسته به حالی که داشت معمولا نام او را با غرغر و دهنکجیای که نشاندهنده سرزنش، تحقیر، مذمت و بهطور ساده سرافکندگی است، میبرد.
البته باید این را درباره آنها بگویم: هر دو برادر درباره مسائل مالی با او رفتار دقیق و منصفانهای داشتند. علیرغم این حقیقت که او هرگز حتی در بخش کوچکی از کار و مسئولیتی که برای اداره کارخانهای که بهطور مشترک به هر سه آنها از پدربزرگم به ارث رسیده بود، مشارکت نکرد، پدر و عمو آنارگیروس همیشه سهم عمو پتروس از سود را پرداخت میکردند (که این کار ناشی از یک پیوند قوی خانوادگی، دیگر ارث مشترک بود). اگرچه عمو پتروس، همه را دستنخورده برگرداند. از خودش خانوادهای نداشت و بعد از مرگش همه را برای ما برادرزادههایش، بچههای برادران بزرگوارش، به جا گذاشت. ثروتی که به خاطر دست نزدن به آن در حساب بانکیاش چند برابر شده بود ..."