فصل یک کتاب با این جملات آغاز میشود:
"فرودگاه سالت لیک سیتی، 12 ساعت قبل.
چشمانداز زشتی بود. خاکستری، دلگیر، ماه ژانویه به نظر طولانیتر شده بود. در صفحه تلویزیون پشتِ سرم، عدهای در استودیویی در نیویورک نشسته بودند و حرفهای اعتراضآمیز میزدند. پیشانیام را به شیشه فشردم. در باند هواپیما، افرادی با لباسهای زرد، چمدانهایی که بهصورت مارپیچ اطرافِ هواپیما قرار داشتند را با قطار حمل میکردند، و برف را بهصورت دورانی در دود اگزوزشان بهجا میگذاشتند. کنار من، یک خلیان خسته با کلاهی در دست، روی جعبه چرمی و رنگ و رو رفته پروازش نشسته بود، امیدش به آخرین پرواز بود تا شب را در تختخوابِ خودش بخوابد.
سمت غرب، ابرها باند فرودگاه را پوشانده بودند؛ میزانِ دید نزدیک به صفر بود، اما با توجه به جریان باد، ابرها میآمدند و میرفتند. و دریچه امیدی پیدا میشد. فرودگاه سالت لیک سیتی با کوهها محاصره شده است. سمتِ شرق، کوهها با قلههای پربرف از بالای ابرها سر برافراشتهاند. کوهها همیشه برای من جذابیت داشتند. برای یک لحظه، کنجکاو شدم بدانم آنطرف کوهها چیست..."