داستان با این جملات آغاز میشود:
"از خواب که بیدار شدم، شکمم میگفت صبح زیبایی را شروع نکردهام. صدای حرکت عقربهی ثانیهشمار ساعت شماتهدار روی دیورا پذیرایی زیاد بود. از یک عقربهی نازک و قرمزرنگ آنهمه سروصدا بعید بود؛ انگار میخواست فریاد بزند که دارد میگذرد. نیازی نبود ... من به زمانبندی دقیق عادت کرده بودم.
ده دقیقهی بعد، صدای دوش آب حمام کوچک داخل اتاق خواب زیاد بود. انگار میخواست همه بدانند یک نفر دارد دوش میگیرد.
به فاصلهی پانزدهدقیقه بعد از قطع شدن آن صدا، صدای جوشیدن آب داخل کتری روی اجاق آشپزخانه زیاد بود. تمام این صداها در سکوت من با خودم، زیادی زیاد بودند!
"من" همیشه عادت داشتم آواز بخوانم و کار کنم یا با کسی حرف بزنم، حتی اگر به قیمت بیدار کردن کسی در آن وقت صبح باشد. همچنین عادت داشتم ایمیلهایم را صبحها چک کنم و قبل از نوشتن پاسخها، آنها را بلند برای خودم بخوانم ..."