داستان با این جملات آغاز میشود:
"از وقتی که به این دخمه آمدهام باید هفت ماهی گذشته باشد. زری هم همین را میگوید. برگها داشتند زرد میشدند و ماه رو به سردی میرفت. الان برگها سبز به نظر میرسند. ماه شفاف و سفید است. حرفهای توی کوچه از پچپچهها بدل به صداهای بلند میشوند. سروصدای بچهها عصرها زیاد است. سرما زنده است. رطوبت درودیوار کم شده. اینجا من ارباب و بنده خود هستم، به هیچکس و هیچچیز کاری ندارم. مشکل من با مردم همیشه این بوده که مردم شخصیت ثابتی ندارند؛ بستگی دارد کدام طرف ترازو ایستاده باشند؛ فروشنده باشند یا مشتری. به سرعت برگ بید رنگ عوض میکنند. این چیزی است که من یاد نگرفته بودم. نمیدانستم درست و غلطشان کدام است. نمیدانستم راست میگویند یا دروغ. برای همین همیشه برای همهچیز نگران بودم، و هیچچیز بدتر از نگرانی نیست. آنچه که زندگیات را خراب میکند فکر خراب است و فکر خراب نتیجه زندگی خراب است. فکر خراب هرچیزِ نبوده را هم بود میکند ..."