اولین نامه کتاب با این جملات آغاز میشود:
"پدر عزیزم
امروز یک سال کامل از با هم نبودنمان میگذرد. امروز چهارشنبه 25 دسامبر 2004 است. به لطف روزهای نوشتهشده روی ورق داروها میدانم که امروز چهارشنبه است. چهبسا طراح قوطی داروها میدانست آنکه این نوع داروها را مصرف میکند، نمیتواند روزها را از هم تشخیص دهد؛ چون از فرط سادگی، همگی شبیه هم به نظر میرسند. امروز برایت مینویسم تا باخبرت کنم که به بیماری شدید حساسیتی مبتلا شدهام که میگویند به خاطر فشار یا استرس شدید عصبی است. تمام پوستم قرمز شد و خارش شدیدی گرفتم. مجبور شدم به بیمارستان بروم تا آمپول ضد حساسیت به من بزنند. بحران در چند دقیقه تمام شد.
بهتازگی شروع به خوردن داروهای زیادی کردهام. تقریبا دو ماه بعد از رفتنت دیدم که در آشپزخانه آپارتمان مامان ایستادهام و قیچی بزرگی را دست گرفتهام و دیوانهوار سعی میکنم که مچ دستم را ببرم. از لحظههای پیش از این، چیزی به خاطر ندارم. یادم نیست که چگونه از تختخواب برخاستم و به آشپزخانه رفتم و به دنبال قیچی گشتم و شروع به استفادهاش کردم. یکمرتبه به صدای تو که سرم فریاد میکشیدی: "داری چه غلطی میکنی؟!" از خواب پریدم و بعد قیچی از دستم افتاد. با حسرت برگشتم تا بگویم: "قصدی نداشتم". خواستم پیش از رفتنت زود تو را به آغوش بگیرم، اما پیدایت نکردم ..."