داستان با این جملات آغاز میشود:
"گرسنگی دیگر امانم را بریده است. دلم میخواهد به مامان بگویم قبل از اینکه تلف بشوم، شام مرا جدا بکشد، اما با اوضاعی که مادر و بهناز دارند، دلم نمیآید چیزی بگویم. سرم را از روی کتاب و دفترهایم که الکی جلوی رویم باز مانده، کمی بلند میکنم و زیرچشمی به بابا نگاه میکنم. خون، خونش را دارد میخورد. صورتش قرمز شده و تندتند سبیلهایش را میجود. رادیو را روی پایش گذاشته و بدون اینکه موجش را درست کند، به خِرخِرش گوش میکند. معلوم است که اصلا حواسش آنجا نیست.
بهناز خیلی وقت است که مثل مجسمه، ایستاده دم پنجره حیاط و از توی تاریکی زل زده به مامان، که بیتوجه به سرما، چادرش را پیچیده دور کمرش و لبه حوض کوچک وسط حیاط نشسته و تسبیح میاندازد.
به ساعت نگاه میکنم. حالا دیگر نیمساعت هم از شروع حکومت نظامی گذاشته و هنوز بهروز برنشکته. خدا به او رحم کند. حتی اگر سالم هم برگردد خانه، فکر کنم از دست بابا، تکهبزرگه او، گوشش باشد ..."