در صفحه 43 کتاب میخوانیم:
"... چند روز که گذشت، زندان قصر را آماده کردیم و آقای حاج اصغر رخصفت را به عنوان رئیس زندان قصر گذاشتیم. هویدا به آنجا منتقل شده بود که مرحوم محمد - برادر اصغر رخصفت - که مدیر داخلی زندان بود، به من زنگ زد و گفت:"هویدا میگوید میخواهم آقای رفیقدوست را ببینم."
به زندان قصر و سلول هویدا رفتم. گفت: "مرا از اینجا بیرون ببر. برویم با هم توی حیاط قدم بزنیم، میخواهم با شما صحبت بکنم."
آمدیم توی حیاط و نیمساعتی با هم قدم زدیم. اولین حرفی که زد، گفت: "وقتی که انقلاب شد، فکر نمیکردم شما دوام بیاورید، اما الان که میبینم این زندان توسط چند بازاری با این نظم اداره میشود، مملکت را هم میتوانید اداره کنید."
به او گفتم: "سرنوشت حکومت شما که جدای از مردم بود، به اینجا ختم میشد."
گفت: "بله، من قبول دارم که قدرت مردم وقتی جمع بشود، در اختیار هرکس که باشد او حاکم است."
هویدا آن روز دو خواسته داشت؛ گفت خانهای در برج آ اس پ یوسفآباد هست که من پولش را ندادهام و مال من نیست. اسم کسی را آورد و گفت خانه مال آن شخص است، به او بدهید. بعد گفت من خیلی حرف دارم. اگر میخواهید اعدامم کنید، دیرتر اعدام کنید تا حرفهایم را بگویم یا بنویسم؛ که متاسفانه عجله کردند ..."