فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"در تهران دیده بر جهان گشود در تهران شاهزادگان و روسای طایفههای قاجار؛ امرا و مستوفیان دربار؛ در تهران اعیان و اشراف؛ تهران درویشان و جارچیان و قلندران؛ تهران بردهفروشان و کفأبینان و کفننویسان؛ در تهران "انبوه باغها، میوههای مرغوب و هوای گاه عفن و لطیف."
تا دیده بر جهان گشود، تهران چند سالی بود که حال و هوایی دیگر داشت. قحطی و وبای هولناک سال 1250 خورشیدی و پیامدهای آن که افراد بیشماری از اهالی ممالک محروسه را در کام مرگبار خود فرو برده بود پایان گرفته و میرزا حسینخان مشیرالدوله (سپهسالار) بهرغم دشواریها هنوز در پایتخت ناصری بر کرسی صدارت تکیه داشت؛ و این همه بیست سال پس از قتل امیرکبیر، گویی نشانه آن بود که روزگار نحسی و نیستی به سر آمده و ایام بهروزی و نیکبختی در پیش است ..."