داستان "پرواز از ارتفاع متروک" با این جملات آغاز میشود:
"اتاقی است با کفپوشی سبز و یک میز شیشهای بزرگ که رنگ مغزپستهای دیوار را به خاکستری سرد بدل میکند. بر اعماق این رنگ، شمایی است از برگهای پهن دیفنباخیا و فتوسهای بالاروندهای که از اینسو به دیگر سو باغی معلق ساختهاند؛ حیران در فضا، دیگر اشیا اتاق، با دو رنگ خاکستری و زرین، جلوهگری میکنند.
او سیگارش را که روشن میکند، همراه امواج دود به کنار پنجره میرود، آن را باز میکند و به پایین نظر میاندازد.
اتاق در طبقه یازدهم یک ساختمان آسمانخراش است. از آن آسمانخراشهای مکعبمستطیل که با سنگهای گرانقیمت سیاه و پنجرههای فسفریشان سخت چشمگیرند.
به پایین که نگاه میکند، چون همیشه، سرش گیج میرود. ترس از ارتفاع حسی است که پیوسته با آن جنگیده، گرچه شیفتهاش هم بوده است ..."