درباره كتاب 'سالار مگسها':
داستان، ماجرای شگفتآور گروهی پسر بچهی مدرسهای انگلیسی است که در طی جنگی هستهای و خانمانسوز عازم منطقهای امن میشوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنان را ملزم به اقامت در جزیرهای استوایی میسازد. در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بیدغدغه و سبکبال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند، اما اندک زمانی پس از آن وضع تغییر میکند و … (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب، چاپ انتشارات رهنما)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"پسرک موبور خود را از چندپایی آخر صخره پایین کشید و به طرف مرداب راه افتاد. گرچه پلوور مدرسه را از تن درآورده و روی دست خود انداخته بود، با این همه پیراهن خاکستریاش به تنش چسبیده و موهایش پیشانی را پوشانده بودند. در اطراف او پرتگاهی که تا قلب جنگل پیش رفته بود، مانند حوضچهای پرحرارت بود. او به سختی از میان گیاهان خزنده و تنهی شکستهی درختان حرکت میکرد که ناگهان شبحی از یک پرندهی سرخ و زرد با جیغ ساحرانهای به یک چشم برهم زدن به بالا پر کشید و پژواک آن در جنگل طنین انداخت. صدایی گفت:
- آهای یه دقه صبر کن …" (متن از ترجمهی مژگان منصوری که بصورت دو زبانه توسط انتشارات رهنما منتشر شده، برداشت شده)