درباره كتاب 'پدران و فرزندان':
آرکادی کیرسانوف و بازاراوف دو دوست هستند که به همراه هم به ملک پدری آرکادی میروند تا مدتی در نزد خانواده او بمانند. در آنجا خانواده آرکادی با عقاید نو و عجیب بازاراوف آشنا میشوند. او "هیچانگار" (نهیلیست) است و با معرفی فلسفه زندگی خود به خانواده آرکادی در چشم آنها آدمی غریب به نظر میآید.
آرکادی و بازاراوف پس از اقامت در ملک خانوادهی کیرسانوف به چند ملک دیگر نزد دوستان و اقوام دیگرشان سر میزنند و در هریک از این مراجعات چند روزی را در هر جا سکونت میگزینند.
در اقامتهای مختلف خود آنها باز برای نسل قدیم از عقاید تازهشان تعریف میکنند، موجب تعجب آنها میشوند و در میان ارتباط با افراد مختلف از طبقات مختلف روسیه ارتباط میان خودشان نیز دستخوش تغییر و تحول میشود.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"بیستم ماه مه سال 1859 بود. آقای سی و هفت - هشت سالهای که پالتوی تنگ و گردآلود، و شلواری چهارخانه پوشیده، بدون کلاه، روی بالکن چاپارخانهای مشرف به جادهی ... ایستاده بود به نوکر خود، که کرکهای زیر چانهاش سپیدی میزد و چشمهای بیروح و ریز، و گونههایی اندکی گوشتآلود داشت رو کرد و گفت:
- خوب پیوتر، هنوز هم پیدا نیست؟
نوکر که گوشواره فیروزه، موهای روغنزده و صاف، و رفتار مودبانه و رسمی داشت و خلاصه سرتاپایش او را از نسل جدیدی که خود را "کامل" میشمارد معرفی میکرد، نگاهی از روی بیاعتنایی به جاده انداخت و جواب داد: نه آقا، پیدا نیست.
- پیدا نیست؟
- نه!
آقا آهی کشید و روی نیمکت کوچک نشست. بد نیست خوانندگان گرامی را با او که حالا زانوها را بغل کرده و متفکرانه به اطراف نگاه میکند آشنا کنیم ..."