درباره كتاب 'مانولیتو':
داستان کتاب درباره پسرک عجیب و غریبی به نام "مانولیتو" است که در محله "کارابانش" زندگی میکند. وی نخست پدربزرگ، برادر کوچکترش "بتا" و دوستان دیگرش را معرفی میکند که هر یک ویژگی خاصی دارند. مثلا "سوزانا"، شلخته و یک آتش پاره واقعی است. "یی هاد" یک پرمدعای لافزن است. "گوش گنده"، یک بدجنس ناقلاست. داستان از زبان مانولیتو تعریف میشود و او در هر فصل بخشی از ماجراهایی را که برایش روی میدهد برایمان تعریف میکند.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"اسم من مانولیتو گارسیا مورنو ست، ولی اگر به محله ما بیایی و از اولین نفری که رد میشود بپرسی:
"ببخشید مانولیتو گارسیا مورنو کیست؟"
آن شخص شانههایش را بالا میبرد یا جواب میدهد:
"من چه میدانم!"
برای این که هیچ کس نمیداند که اسم من مانولیتو گارسیا مورنوست، حتی بهترین دوستم گوشگنده. هر چند که گاهی مثل یک خائن و یک آدم کثیف رفتار میکند و گاهی هم مثل یک خائن کثیف، بلی، همین طور میگویند، هر دو با هم، خائن کثیف. ولی او بهترین دوست من و خیلی محشر است ..."