داستان با این جملات آغاز میشود:
"ساعت نه و سیوپنج دقیقهی صبح است که با فشار و تکان آرام دست مسافری که همکوپهام است، بیدار میشوم. همسفرم بانوی نسبتا مسنی است شبیه مادرم. نگاه مهربانی دارد.
با لبخند میگوید: "ببخشید، بیدارتون کردم. گفته بودین میخواین به این شهر برین."
به زحمت چشمهای خوابآلودم را میگشایم. آفتاب صبخگاهی که از پنجرهی قطار میتابد، به چشمهایم میخورد. چشمهایم را میبندم و با پشت دست آنها را میمالم. نگاهی به ساعتم میآندازم. بله ساعت نه و سیوپنج دقیقهی صبح است. چیزی نزدیک به سیزده ساعت در راه بودهایم. شامگاه روز گذشته بعد از سوار شدن به قطار، ساعتی با همکوپهایهایم، بهخصوص بانوی مهربانی که روبهرویم نشسته، صحبت کردم و بعد تمام شب را خوابیدم. تکانی به تن و دستوپای کرخت و خوابرفتهدام میدهم. بلند میشوم و از پنجره نگاهی به بیرون میاندازم که زمین خشک و خالی بدون هرگونه علف و گل و درخت و رهگذر است ..."